قفل می شوم

خرید بک لینک

مکانیزم دفاعی روان من اینه: درک نکردن و فاصله گذاری.

در حالت عادی، گاهی بیش از حد همه چیز رو درک و احساس می کنم تا جایی که برای خودم آزار دهنده می شه. تنها کسی که درکی تقریبا مشابه من داره (نود در صد) مادرم هست. در موقعیت های مختلف، دیدن یک صحنه یا موزیک یا شنیدن یک گفتار خاص و... خلاصه هرچیزی که نکته ی احساسی خیلی خیلی ریزی داره هم زمان من و مادرم به هم نگاه می کنیم و لبخندی می زنیم که یعنی "تو هم فهمیدی". اگر این اتفاق هم زمان نیفته ، معمولا من ابتدا اون حس و حالت رو درک می کنم و کافیه بهش اشاره بکنم تا مادرم دقیقا متوجه بشه...

بگذریم. علی رغم حساسیت و درک شدید، در مواجهه با غم و اندوه شدید ، اخبار ناگوار و شوکه کننده... مغز و روان من دقیقا برعکس عمل می کنه. و یک کلید رو می چرخونه و قفلش می کنه تا چیزی احساس نکنم!! خب معلومه، کسی که ممکنه از شنیدن یه دیالوگ مثلا معمولی بین مادر و بچه ای در خیابون منقلب و ساعت ها فکرش مشغول بشه... وقتی خبر اسیدپاشی های اصفهان رو می شنوه چه حالی می شه؟ وقتی اخبار مربوط به ستایش، آتنا، اهورا و... رو می شنوه باید چی کار بکنه؟ احتمالا باید در جا سکته بکنم و خب... ناخودآگاه من اینو خوب می دونه! و ترق! کلید قفل رو می چرخونه. احساساتم رو کلا خاموش می کنه تا بدون تکه پاره کردن خودم به موضوع فکر کنم.یا که کلا بهش فکر نکنم! قسمت تجسم مغزم تعطیل می شه و حتی اگه بخوام هم دیگه نمی تونم قربانیان رو زمان وقوع حادثه تصور بکنم. نمی تونم.نمی شه. برای همین یهو بی احساس می شم یا سنگدل به نظر می رسم یا یک چنین چیزی. در نوجوانی عذاب وجدان می گرفتم و به خودم می گفتم چرا من یهو سنگدل می شم؟ چرا به خاطر مرگ پدربزرگ مهربونم گریه نکردم؟ مثل بچه ای که خیلی جدی فکر می کنه فلانی نمرده، فقط رفته مسافرت. من که همیشه پایه ی هم دردی هستم و همه چیز رو درک می کنم چرا یهو...؟ حالا کاملا به این موضوع آگاه شده م. این مکانیزم دفاعی روان منه ، چیزی مثل عصب کشی موضوعی برای حس نکردن درد و رنج!

دیشب خبر خیلی بدی شنیدم و شوک شدم. یکی دو ماهی بود که یکی از دوستانم کم تر با ما معاشرت می کرد. من پیش داوری کرده بودم که لابد دیگه حوصله ی مارو نداره و شاید ازمون خسته شده. حتی وقتی دورادور پیامی داده بود که رفته بیمارستان جدی نگرفته بودم. از بس که مردم یک سرم زدن ساده رو هم بزرگش می کنند.(حتی ازش عکس می گیرند و می ذارند توی اینترنت!) گفتم حالا چیز مهمی نبوده... هروقت حوصله ش بیاد سر جاش دوباره برمی گرده پیش ما. دیشب یهو فهمیدم که این دختر جوان و ورزشکار، دچار حمله ی ام اس شده.این مدت در بخش بیماری های خاص بستری بوده و حالا تا ابد باید با دارو و آمپول و قرص و درد سر بکنه. خیلی خیلی شوک و ناراحت شدم. پیش از خواب فقط داشتم توی اینترنت درباره ی این بیماری می خوندم. و شب تا صبح داشتم خواب دوستم رو می دیدم... صبح با کمی سردرد بیدار شدم و دیدم انگار دوباره روانم مکانیزم دفاعیش رو به کار انداخته: احساساتم قفل شده. و دیگه به اندازه دیروز حالم بد نیست...

از بچگی همین طور بودم.از پر زدن پشه هم احساساتی می شدم اما تقریبا برای کم تر خبر بدی گریه کرده م. چیزی شبیه وضعیت انکار جمیله شیخی در فیلم "مسافران" که می گفت "این قدر حرف از مرگ نزنید، حرف از عروسی بزنید".

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:14 AM توسط گربه ی ایرانی| |

گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

صفحه بندی