دنیای برعکس

خرید بک لینک

فروردین 96.
در این باره بحث نمی کنم که آیا عشق بازی یا صرف بوسیدن جلوی دیگران مودبانه هست یا نه. حداقل من یکی که می دانم همین کار در جاهای دیگر بد نیست، نباید درباره اش حرف بزنم. در ماشین و در راه عروسی بودیم. قبلش با نوستالژی بازی داشتند تعریف می کردند که ما ده سال پیش باهم دوست بودیم. وقتی شانزده سالمان بود... یادت است؟؟ یادت هست همه مشروب های مامانت را خوردیم و به جایش توی بطری آب ریختیم؟! یادت می آید که فهمید و دعوایمان کرد؟! یادت هست من از خانه تان رفتم بیرون و همان موقع با بابایت شاخ به شاخ شدم؟! راستی آن روز بابایت نپرسید "این پسره کیه؟"؟! چرا، وقتی آمد توی خانه کارد می زدی خونش در نمی آمد...! یکهو هوار کشید که یکی به من چای بدهد! وای چقدر خندیدیم...

آن ها هی تعریف می کردند و من هی گوش می دادم. دوستی شان زمانی شروع شده بود که آمده بودند خانه ی ما مهمانی. بهتر است بگویم یکی از بی خودترین مهمانی های زندگی ام . پسره با یکی از هم کلاسی های خودم به مهمانی آمده بود. گرچه من صاحبخانه بودم ولی هیچ یک کوچک ترین اعتنایی به من نکرده بودند. دختر-پسرهای شانزده ساله ای که وقتشان طلاست و تا از چشم مادرشان دورند باید شیطانی کنند. همانجا پسر جان با این یکی دوستمان آشنا می شود. حالا در ماشین می خندیدند که یادت هست؟ شروع آشنایی مان از خانه ی ساحل این ها بود. و من در سکوت و حیرتی عجیب بهشان گوش می دادم.

در کل جشن عروسی دنبال هم بودند. یا کیف دختر پیش پسر بود. یا موبایل پسر دست دختر. اگر پیش هم نبودند سراغ دیگری را از من می گرفتند و در جمعیت میهمانان در حال رقص به دنبال هم می گشتند. باهم می رقصیدند، باهم از "بغلی" می نوشیدند و باهم مست کردند. درحالی که من نشسته بودم و کفش پاشنه بیست سانتی نقره ای ام را درآورده بودم تا پاهایم نفسی بکشد و حتی یک قدم نمی توانستم راه بروم و برقصم، آن دو آن وسط باهم بالا و پایین می پریدند... برگشتنه 6 نفره در ماشین بزرگ می نشینیم. همکلاسی قدیمی دیگرم مست و پاتیل قاه قاه می خندد و باهم در تاریکی جاده ی کرج سلفی می گیریم. به نظر می آید تنها شخص غیر مست جمع من باشم. معذب به همکلاسی های قدیمیم نگاه می کنم و معذب تر می خندم از مسخره بازی هایشان. کنار دوست مست، همین دختر و پسر نشسته ند. لنگ و پاچه شان با کیف ها و دامن ها و انتهای شال و روسری و کفش های پاشنه بلندی که همه درآورده ایم قاطی شده. هرگاه با خانواده از یک عروسی برمی گردیم معمولا یا ضبط ماشین را تا خانه خاموش نگه می داریم یا یک موزیک خیلی ملایم گوش می دهیم. عادت داریم پس از چند ساعت رقص و موسیقی و شلوغی های عروسی یک ساعت تا منزل به مغزمان استراحت بدهیم. اما حالا خیلی کلیشه ای موزیک هم بلند است. آن دو همدیگر را می بوسند. من معذب تر بیرون را نگاه می کنم و به خودم یادآوری می کنم که خیر سرم دنیا دیده ام. بعد با خود می گویم ولی هیچ وقت در یک ماشین و به فاصله سی سانت آشنایانم همدیگر را نبوسیده اند. همه یا غریبه و خارجی بوده اند، یا آن سوی خیابان، یا میز کناری رستوران و یا صندلی پشتی ام در متروی پاریس و یا...

خوشم نمی آید. نه که با بوسیدن مشکل داشته باشم. با این مشکل دارم که می دانم دخترک فقط 10 روز آمده ایران. من این را می دانم، خودش می داند، پسرک هم می داند. از ده روز سه روزش گذشته و می ماند یک هفته. از عشق و حال یک هفته ای حالم بد می شود. مگر می شود که بعد از هفت هشت سال خارج نشینی کسی در زندگی دخترک نباشد؟ آن هم ایشان که پیشکسوت بود و اولین نوجوان غیر باکره ای که در زندگی ام دیدم. مگر می شود در این هفت هشت سال ، پسرک دوست دختری پیدا نکرده باشد؟؟ آن هم ایشان که او هم ده سال قبل بین پسران همسن و سال خودش یک جور دیگر پیشکسوت بود. من که هردویشان را از ده سال پیش می شناختم. من که می دانستم...

خب شاید نمی دانستم. شاید هر که در زندگی شان بوده و نبوده، حالا تنها هستند و می خواهند یاد عشق نوجوانی شان کنند. شاید... چه دارم می گویم؟ اصلا زندگی خودشان است. من که حق دخالت ندارم...

فردایش می روم مثلا پاتختی. یک دورهمی خودمانی ست درواقع. دخترک خارج نشین هم آمده. عروس می گوید از آمریکا تعریف کن.با کسی نیستی؟ خیلی عادی می گوید چرا. می پرسد پسره چکاره است؟ می گوید در بار کار می کند. من و عروس با خنده و شوخی می گوییم واقعا؟ از آن جوانک ها که روی میز خانم ها استریپتیز می کنند؟ یا از آن بارمن ها که بلدند پانزده جوز کوکتل رنگی درست بکنند؟ یا از آن ها که به صورت نمایشی و مثل تردستی، نوشیدنی می ریزند؟ می گوید هیچ کدام، "دکتر بار است که اگر کسی حالش بد شد..." من با چشمان گرد شده می گویم خب چرا می گویی در بار کار می کند، بگو "پزشک" است. خیلی خشک و یخ نگاهم می کند و حرفی نمی زند. منظوری ندارد، حالت عادی و همیشگی اش است. چند عکس نشان مان می دهد و اضافه می کند که طرف "هیپی" است. راستش خیلی سال است که دوره ی هیپی ها گذشته و از مد افتاده. راستی مگر می شود که یک هیپی، درس پزشکی بخواند؟! عمرا پزشک باشد. لابد جوانک آمریکایی با یک دوره کمک های اولیه، در بار استخدام شده ...

دخترک یک ساعت می نشیند و بعد می رود. آخر مسافر هست و در این هفت روز باقی مانده، همه فامیل و غیره می خواهند ببیندش و جای دیگری هم دعوت است. خداحافظی می کنیم و من یاد شب قبل می افتم. در این چند سال ندیدنش دلم برایش تنگ شده بود کمابیش. اما بعد از دیشب و امشب، فکر نمی کنم دیگر دلم برایش تنگ بشود. هیچ کار بدی در حق من نکرده. اما می دانید؟ من از بی وفایی متنفرم.

هرچقدر انسان آزادی باشم، هرچقدر زندگی اش به من ربطی نداشته باشد، حالم بد می شود از دیدن بی بند و باری و بی وفایی. دلم فشرده می شود از روابط سطحی و... و بعد یاد خودم و چند دوست شبیه به خودم می افتم. ماهایی که خیلی چیزها برایمان مهم است. ماهایی که یک رابطه برایمان چیزی بیش تر از یک شب و دوشب و یک هفته ارزش دارد. مایی که اگر در موقعیت مشابه به عروسی برویم و مثلا عزیزمان نباشد ، آن شب برایمان زهرمار می گذرد. ماهایی که یک سال و نیم به یاد یک نفر فقط پشت پنجره می نشینیم و به خاطر ساختمان سازی ها حتی ماه آسمان را هم نمی بینیم. ما هایی که برایمان مهم است، که دوست داریم اگر برای کسی هستیم، همیشه باشیم. که خیلی زود دلمان می گیرد و گاهی دل جویی می خواهیم. ما هایی که... ماهایی که با همه ی این ها، با همه ی تقدس و احترامی که برای عشق قائلیم... همیشه قرار است تنها باشیم. می دانید که چه می گویم؟ گاهی این دنیا واقعا حال بهم زن می شود.

گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 7:16

صفحه بندی