فکر کنم حدود ده کیلو (!) از لباس های قدیمی رو از کمد درآوردم و دادم به مستخدم مون! تعداد کمی شون رنگش رفته و کهنه شده بود. البته همه ی همش مال من نبودها! نیمیش مال خواهرم بود که بعد از ازدواج از خونه ما نبردشون و گفت نمی خوام. مابقی به قدری خوب و سالم مونده بود که آدم اگه بخواد، می تونه یه مارک الکی بهش وصل بکنه و بفروشه! در این حد .از تی شرت های طرح کارتونی دوران هشت تا دوازده سیزده سالگیم گرفته، تا پیراهن مهمونی صورتی خوش آب و رنگ چین دار. خیلی پیراهن قشنگی بود ولی یک جورهایی صورتی زده شده م. طرحش تین ایجری بود و وقتی می پوشیدم شبیه چهارده سالگی خودم می شدم. تمامی لباس هایی که دادم بیرون هم چنان اندازه م بودند. این طور به نظر می رسه که از 9 سالگی تا الان سایزم تغییر نکرده! جای شکرش باقیه که یکم قدم بلند شده چون تا جایی که یادمه رشد قدی من از سیزده سالگی متوقف شد :/ همین که قد م هم مثل اون موقع نمونده خیلیه. فقط دو عدد تی شرت کوچولو پیدا کردم که برام کوتاه شده بود.بگذریم، هدفم خلوت شدن کمد بود ولی حاصل نشد! حقیقت اینه که ما از قدیم خیلی امپریالیست وار در خرید زیاده روی کرده ایم و باقی لباس هام هم خوب تر از اونی هستند که دلم بیاد ردشون کنم! قدیم خودم این جوری نبودم اما به مرور منم خلق و خوی خانواده رو گرفتم که دوست دارند هر روز یک رنگ بپوشند و پیش از رفتن به هر مجلس فکر می کنند که دفعه ی قبل چی پوشیده بودند که تکراری نشه!! خیلی خصوصیت عن و گهیه خودم می دونم ولی چه کنیم دقیقا این حالت رو داریم :| البته هیچ وقت به خاطر یک مهمونی نمی ریم خرید ولی از داشته هامون یه چیز متفاوت انتخاب می کنیم. الان سه ساله که میزان خرید کردنم رو به حداقللل رسوندم چون خیلی کم جاهایی دعوت می شم. اگرهم جایی دعوت بشم حتما جای جدیدیه و دیگه دغدغه ی "تکراری نپوشیدن" برامون وجود نداره. دارم سعی می کنم به اندازه نیاز خرید کنم.
با همه ی این ها، هنوز کلی کمدم شلوغه و اصلا همه خونه و زندگی مون شلوغه و من هم چنان احساس محصور شدن بین اشیا و خفگی دارم. توی این هیر و ویر، اسباب و اثاثیه مستاجر جان کلاهبردار رو هم آوردن منزل ما. و من باید برای باز کردن در کمد اتاق کوچیکم، هی فرش گل ابریشم آقای کلاهبردار رو باز کنم و بعد دوباره نصفه لوله کنم! طرف با سر و وضع لوکس و تجملاتی و خودنما-طوری! یک سال و خرده ای بدون پرداخت یک ریال اجاره در منزل بالاشهر نشسته. از قبل سر چندین نفر دیگه رو هم کلاه گذاشته و طلبکارها ماشین لکسوس و املاکش رو توقیف کرده ند. اخیرا برادرش زنگ مارو زد و گفت که آیا از این آدم فراری نشونه ای داریم؟ چون به جرم جعل امضا و خوردن یک میلیارد مال برادر دنبالشه!! باورمون نمی شد که یه نفر به برادر خودش هم رحم نکنه. :| هیچی دیگه، گفتیم فعلا ایشون مجهول المکانه و حتی لوازمش رو از پیش ما نبرده و ماهم داریم تلاش می کنیم که بکشونیمش دادگاه... گفتم که، پول نداشتن آدم آبرودار عیب نیست ولی با پول دیگران به صورت تجملاتی زندگی کردن حرومه :|
بگذریم. به خاطر این محاصره شدن بین اشیا خیلی وقته کتاب جدید کاغذی نمی خرم. گرچه هیچی مثل لمس و بوی کتاب کاغذی نمی شه، ولی هم به خاطر کمبود جا و هم به خاطر چشم درد همش کتاب صوتی گوش می دم. چندتایی هم از اپلیکیشن کتابراه کتاب پی دی اف گرفتم. یک سریش خریدنیه یک سریش هم رایگان. چون زیاد اپ رو همه جا معرفی کردم کلی تخفیف دارم و... خیلی خوبه. هم جام گرفته نمی شه هم بدون چشم درد، تند و تند کتاب گوش می دم. متوجه شدم یکی از علت های مهم کم تر کتاب خوندنم همین چیزاس، خستگی چشم و گردن و حتی مچ دست . وقتی این ها حذف می شه و فقط گوش می دم، ظرف دو ساعت نیمی از یک رمان بزرگ رو می خونم. البته فقط اگه کتاب صوتی درست حسابی باشه و عره و عوره با بیان کج و کوله نخونده باشندش. (کتاب صوتی رازهایی درباره مردان رو با یکی از همین بیان های افتضاح تو تلگرام شنیدم... شکنجه بود).
خلاصه این که به صورت هدفمند می خوام وقتی رفتم سر زندگی خودم، شدیدا قانون داشته باشم که هیچ وسیله ی تزئینی و اضافی نخرم و در عوض لوازم زندگی خوشگل تهیه کنم. لوازم تزئینی فقط بار اضافی و چرت و پرتن که تو هوای خاک آلود تهران گرد و خاک می گیرن.والا آدم احتیاج به فضای خالی از اشیا هم داره.
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 12:48 PM توسط گربه ی ایرانی| |
گربه ی ایرانی...ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 47