
جمع می شویم با دوستان سینما و تئاتری، هم دانشکده ای های قدیم. یک ریز خوراکی می خوریم و حرف می زنیم. همه از دم شیرینی شکلات آورده اند به خانه ی جدید دوستم. من سرم با دمم بازی می کند و دست خالی آمده ام. افتاده ام روی دور گشنگی و یک شیرینی ناپلئونی، دو شیرینی کوچک چسبناک شبیه به باقلوا، یک تکه شکلات از جعبه ای قشنگ (البته شکلات سفید کره ای از آب در می آید که دوست ندارم) می خورم و بازهم گشنه ام. موز ک...
ادامه مطلب