جمع می شویم با دوستان سینما و تئاتری، هم دانشکده ای های قدیم.
یک ریز خوراکی می خوریم و حرف می زنیم. همه از دم شیرینی شکلات آورده اند به خانه ی جدید دوستم. من سرم با دمم بازی می کند و دست خالی آمده ام. افتاده ام روی دور گشنگی و یک شیرینی ناپلئونی، دو شیرینی کوچک چسبناک شبیه به باقلوا، یک تکه شکلات از جعبه ای قشنگ (البته شکلات سفید کره ای از آب در می آید که دوست ندارم) می خورم و بازهم گشنه ام. موز کوچک و هلوی بعدش هم سیرم نمی کند. بعد می رقصیم حسابی و گرممان می شود با این حال می دانم که حتی آن تکه شکلات سفید هم با یک ساعت رقص در بدن نمی سوزد بی مروت. از خودمان فیلم های مسخره بازی می گیریم. با گربه ی سفید و زیبای ایرانی صاحب خانه بازی می کنم. گربه ی ایرانی! نه پرشین کت! بله گربه ی ایرانی اش با خستگی نگاهم می کند و صاحب خانه ترجمه می کند که "الان مثلا دارد برایت ناز می کند". به دوستی که دکترا قبول شده تبریک می گوییم و سر به سرش می گذاریم. به آن یکی که دو کتاب نوشته و حال می خواهد استاد بشود گوش می دهیم. و به این یکی که کارگردان است و همین اخیرا فیلمش چند جایزه ای برده "دمت گرم" می گوییم. فروتنانه لبخند می زنند و همگی حس می کنیم که چقدر داشتن دوستان موفق اما "فروتن" لذت بخش است. یک تار مویشان می ارزد به این پیروپاتال هایی که فقط اسم دارند و واقعا هیچ چیز بارشان نیست و کلاس های آموزشی شان وقت تلف کردن است.
خوش می گذرد. خوشحال می شوم از سخت نگرفتن صاحب خانه. یک غذای سبزیجاتی درست کرده است توی قابلمه. گوجه و خیارشور را می دهد خودمان خرد کنیم و من کالباس ها را لوله لوله به شکل گل می چینم توی بشقاب. یکی از آن سبزیجات می ریزد لای نان و ساندویچش می کند برای همه. دورهم نشسته و ایستاده در آشپزخانه ی کوچک، هی سس می زنیم به ساندویچ ها و هی با صدای بلند وراجی می کنیم و می خندیم. سوژه های اینترنتی را دست می گیریم و من درباره ی سودجویی باشگاه های ورزشی از مربیان حرف می زنم. عکس های کج و معوج می گیریم. باهم میز را جمع می کنیم و یکی می زند یک لیوان را می شکند زمان ظرف شستن. ما پاهای برهنه مان را بالا می گیریم حین حرف زدن و لیوان-شکننده زمین را جارو می زند. دوستی زمان رسیدن به این دوره همی، درست سرکوچه تصادف کرده است. چهار ماشین بهم زده اند که البته ماشین خاطی از صحنه گریخته و دست باقی رانندگان زیان دیده را گذاشته در پوست گردو. دوستم هی می خندد اما حالش گرفته است و هنوز سینه اش درد می کند از ضربه ای که به فرمان ماشینِ بدون ایربگش خورده است.
صاحب خانه مدام شوخی می کند که این برنامه باید حتما ماهانه باشد اما لطفا آن را با عادت ماهانه اشتباه نگیریم! من می گویم اتفاقا باید عینهو عادت ماهانه باشد تا یادمان نرود و بیش تر هم دیگر را ببینیم. راس ده و نیم شب همگی باهم جمع می کنیم و بعد از خداحافظی از خانه خارج می شویم. همین بزن و برقص یک ساعته برای مایی که مدت هاست دل و دماغ رقصیدن نداریم خیلی ست. دیگر انتظار پارتی تا 2 پس از نیمه شب را نداریم.
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:46 AM توسط گربه ی ایرانی| |
گربه ی ایرانی...ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال میکنید
برچسب: دوستانه,
نویسنده:
بازدید: 42