95: سفرنوشت3 ... می توانستم مادر شوم

خرید بک لینک

بچه. لحظاتی هست که به طرزی بسیار قوی- بسیار قوی- احساس می کنم که باید مادر می شدم. باید چند سال پیش ازدواج می کردم و حالا باید باردار می بودم. شاید تغییرات هورمونی باشه، نمی دونم. حتی یک ذره هم زندگیم شبیه نیست به زنی که زندگی و خانواده ی مستقل خودش رو داره و حالا به مرحله ی مادر شدن می رسه. پس چرا باید چنین حسی داشته باشم؟ نمی دونم. فقط هی به خودم میام، و می بینم که دارم قیمت یک لباس بچه رو می خونم. که دارم دست می کشم به تخت نوزادی که برای دکوراسیون گذاشته شده در بخش لوازم بچه یک فروشگاه بزرگ. که دارم با دقت به قاشق و چنگال های کودک نگاه می کنم. که دارم یک خرس تدی عروسکی رو با احساسی عمیق لمس می کنم... لحظه ای به خودم میام که دارم با حسرت به زن های حامله نگاه می کنم! و بعد شگفت زده و هاج و واج از خودم می پرسم که چرا؟! واقعا این تویی؟! واقعا این منم؟! واقعا این احساس حسرته؟!! آخه چرا؟!!

حتی یک درصد هم از نظر منطقی اعصاب مادرها رو ندارم که یک چشمشون هرجایی که باشه، اون یکی چشم شون به بچه ست که یک وقت چیز ناجوری به دهن نذاره و یک وقت سرش به لبه ی میز نخوره و یک وقت ساعت خوابیدنش دیر نشه. اصلا. ولی چطور بگم؟ از پارسال چیزی مثل یک غریزه در من بیدار شده. راهی ندارم جز این که باهاش کنار بیام. چون فکر نمی کنم که حداقل تا پنج سال آینده چنین چیزی اتفاق بیفته.

من عادت به حسرت کشیدن ندارم. و این حس همون قدر که برام جدیده، سخت هم هست.

گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 18:57

صفحه بندی