پیش نوشت: ممنون از عزیزانی که همراه بودند و... همین :)
من عاشق تابستونم و تقریبا حاضرم خیلی کارها بکنم که هرچی بیش تر تابستون و هوای تابستونی رو کش بدم! البته از نوع مطبوعش. اومدیم شمال و رسما از خیلی چیزها فرار کردیم. از هوای تهران که شروع به سرد شدن و برگ هایی که شروع به زرد شدن کرده. از پاییز که هرچقدر هم زیبا باشه، امسال چشم دیدنش رو ندارم. و با عرض شرمندگی... از فضای عزاداری که در منطقه ی ما قلهک خیلی خیلی جدی گرفته می شه. یک کوچه در میون هیئت و نذری و پارچه ها و پرچم های سیاه هست که... خب قطعا برای غمگین کردن هرچه بیش تر نصب می شند نه برای شادی. نمی تونم از کشورم انتظار کارناوال های شادی داشته باشم ولی تحمل کارناوال های غم و غصه ای رو هم ندارم. اومدیم شمال. در خیابون اصلی فقط تعدادی پرچم های سیاه نصب کرده ند و کلا شهر خیلی خیلی خلوت و ساکته. ما در شهرک هستیم و از صدای هیئت های احتمالی دور... کسی برامون قیمه نذری نمیاره ولی به سکوتش می ارزه. این وسط موهای من هم اعتصاب کرده ند و بدون سنجاق، هیچ شال و روسری رو قبول نمی کنند. هرچی می پوشم سر می خوره و می افته پایین. قدیم ها خیلی ملاحظه می کردم ولی حالا حوصله ملاحظه ندارم. فقط موقع عبور از جلوی نگهبانی شهرک شالم رو می چسبم (هرچند اونا هم کاره ای نیستن ) و بعدش دیگه مهم نیست... خلاصه نه که بخوام حال عصیان داشته باشم، بلکه حال سازش ندارم.
پ.ن بی ربط: من نمی دونم این عادت رو چگونه می تونم از پدر جان دور کنم! هر وقت ناخودآگاه شروع می کنم به زمزمه کردن یک آواز، بلافاصله- یعنی بلافاصله- شروع می کنه به خوندن یک آواز بی ربط با صدای بلند. مثلا شما the wall می خونی، پدرجان می گه "ای دل تو خریداری نداری! افسون شدی و یاری نداری" شما «بوی عیدی» می خونی، یهو Love story می خونه. شما «یه توپ دارم قلقلیه» می خونی، یهو شجریان می خونه :| چند بار تذکر دادم که نکن پدر من! واقعا متوجه نمی شه این حرکت چقدر آزار دهنده ست و قصد آزار هم نداره. بلکه خعلی عادی می گه "آخه اینو خوندی یاد اون آهنگ افتادم" :| لابد مثلا از آواز جاز یاد شش و هشت افتادن منطقیه و من نمی دونم :|
گربه ی ایرانی...ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 25