خاطرات تکراری به مناسبت خاص!
1- من آن کلاس را نداشتم. اضافه بر سازمان و از روی علاقه در آن کلاس شرکت کرده بودم. معمولا اساتید این جور دانشجویان را تشویق می کنند. البته من انتظار تشویق نداشتم. همین که بی صدا در گوشه ای بنشینم و تماشا کنم برایم کافی بود. کلاس های عملی معمولا بیش تر از دو ساعت اند. آن کلاس هم چهار یا شاید شش ساعت بود. در آنتراکت بود که از سکوت خارج شدم و چیزی به بغل دستی ام گفتم. استاد برگشت ببیند این صدای ناآشنا از کیست. دید من و دوستان تئاتر عروسکی ردیف انتهایی نشسته ایم و ابزار کارمان که همان عروسک باشد در دستمان است. رویش را برگرداند و با صدایی بلند گفت "این بچه های رشته عروسکی هم که دانشگاه رو کرده ند مهد کودک!!"
درس بزرگی بود. یاد گرفتم که وقتی رئیس وقت دانشکده سینما تئاتر نسبت به رشته ی ما چنین دیدگاهی دارد، دیگر نباید از مردم عام توی کوچه و فک و فامیل که -اصولا با تئاتر میانه ای ندارند- ناراحت بشویم که چرا به ما می گفتند " رشته ی عروسک بازی دیگر چیست؟" یا "چرا رفتی این رشته، تو که درست خوب بود!!!"
2- ترم هشت هستیم.دوست و همکلاسی ام اصلا نمی تواند در کلاس ها شرکت کند. در به در به دنبال خانه می گردد. از بالا گفته اند دانشجویان خوابگاهی باید انتهای ترم هشت خوابگاه شان را تحویل دهند. این در حالی ست که همه پرسنل و اساتید و... دانشکده سینما-تئاتر خبر دارند و طبق تجربه دیده اند، که معمولا دانشجویان در ترم های 9 یا 10 تحصیل شان را تمام می کنند. رئیس دانشکده با این طرح موافقت کرده است. یا حداقل می دانیم که هیچ مخالفتی با آن نکرده در راستای حمایت از جوانان خوابگاهی. راستی دختران دانشجوی شهرستانی با بودجه ی دانشجویی، در کجا می توانند خانه اجاره کنند؟ اصلا آیا صاحب خانه ها حاضرند به دختر-مجرد خانه اجاره بدهند؟ خیلی ها را می شناسم که کلا به مجرد خانه اجاره نمی دهند به خصوص اگر زن باشد.
3- پنجاه نمایشنامه می خوانیم که کار خوبی ست. اما ملزم شده ایم به اجرای نمایش کلاسیک. آن ترم به سختی می گذرد برایم. چند سال بعد در امتحان همان درس در اتاق فرمان حاضر می شوم. امتحان من نیست، دانشجویان سال دومی امتحان دارند. ما سال بالایی ها قرار است برای نور دادن کمک شان کنیم... آن روز خلاقانه ترین و جالب ترین نمایش های کل زندگی ام را می بینم.استادشان شخص دیگری ست. استادی که دست دانشجویان را باز گذاشته تا در هر سبک و شیوه ای که دوست دارند آزمون و خطا کنند. با خود می گویم حیف! خوش به حالشان که استادشان شخص دیگری بود.
4- برای درس طراحی و نقاشی عروسکی ها یک استاد تازه آورده اند. می گویند از خارج آمده. کارش بدک نیست ولی چنگی هم به دل نمی زند. اما به مرور زمان برایمان نفرت انگیز می شود. چاپلوس ترین شاگرد کلاس نمی تواند حتی یک خط راست بکشد. جلوی استاد می گوید در کلاس راحت نیستم و... بعد می رود از خانه نقاشی می آورد در حد داوینچی و رافائل! استاد می گوید به به چه عالی! این دانشجو کار بلد نبودها... در "کلاس من "شکوفا شد! ما می دانیم که چاپلوس جان دو خواهر نقاش دارد که برایش نقاشی می کشند. عجیب است که استاد این چنین خود را به نفهمی زده است... راستی استاد جان در اولین ماه (شاید هم اولین روز) تدریسش عضو هیئت علمی شده است! نه هیچ مراحلی، نه هیچ مقاله ای و نه... عجیب نیست؟
نه عجیب نیست. وقتی پارتی استاد طراحی کلفت باشد ، وقتی رئیس وقت دانشکده پارتی بازی می کند عجیب نیست!
5- موضوع پایان نامه ام را در جلسه به بحث گذاشته اند. رئیس دانشکده - حالا شده رئیس سابق - زیر لب می گوید "اه باز هم فمینیسم! حالمان را بهم زده اند با این موضوع های زنانه شان". این را استاد راهنمایم برایم تعریف می کند.
6- چقدر از مرده پرستی متنفرم. با عرض شرمندگی، مرده یا زنده بودن آدم ها کوچک ترین تاثیری ندارد نه بر حافظه ام، و نه احساسی که به آن افراد داشته ام. همان قدر که در مراسم های مختلف ختم و بزرگداشت و غیره ی پدر عروسک ها حاضر شدم و اشک ریختم و دلم سوخت و تنگ شد، حالا نه دلم می سوزد و نه هیچ حس خاصی دارم. فقط منزجر می شوم از مرده پرستان.
گربه ی ایرانی...ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال میکنید
برچسب: مرده پرستان,شعر مرده پرستان,ما مرده پرستان,
نویسنده:
بازدید: 30