برای استخدام میرم و میام. سراغ مدیریت رو می گیرم ولی فقط فرم جلوم میذارند و...
"باهاتون تماس می گیریم."
یک جا که حتی راهم ندادند! مستخدم یک وجب لای در رو باز کرد و پرسید کی هستم. بعد رفت از مدیرشون بپرسه کسی رو می خوان یا نه. بعد دوباره در رو باز کرد و از همون یه وجب لای در گفت "تشکر کردن گفتن مربی نمی خوان". خوشبختانه اون لحظه خیلی ناراحت نشدم ولی چند ساعت بعدش یاد مواقعی افتادم که به گدای دم در می گن که کفش کهنه ندارن .و حرصم گرفت.
سخته که می خوام به همه امید بدم ولی خودم از همه چی ناامیدم. سخته می خوام به زن ها بگم قوی باشین، قوی باشین، قوی باشین، وقتی خودم به زور خودمو سرپا نگه داشته م و از درون خالی شدم از انگیزه و این چیزها. قطعا ماهانه شدن هم بیش تر از امکان باروری نقشش اینه که روحیه ی آدمو به قعر ناامیدی فرو ببره. با وجود کارهای متنوع و شادی آفرین هنوز "امید" و "انگیزه" بزرگ ترین چیزهایی اند که بهشون نیاز دارم.
پ.ن: دوستان عزیزم همش در تب و تاب رای جمع کردن هستند. با همه احترام و علاقه ای که به تک تک شون دارم ولی حالم داره از جملات و مطالب تکراری شون در این راستا بهم می خوره.
پ.ن2: اونایی که حتی یک ابسیلون عدالت جنسیتی براشون اهمیت نداره، و حالا دارند برای سرنوشت کشور بال بال می زنند خیلی جالبند! عدالت کشوری بدون عدالت جنسیتی- مفهومی که بهش می خندند یا جدی نمی گیرندش- واقعا ممکنه؟
پ.ن3:چیزی نفرت انگیزتر از جهل نمی شناسم.
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 3:18 PM توسط گربه ی ایرانی| |
گربه ی ایرانی...ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 26