فراموش شدم.

خرید بک لینک

دوستم ازم خواست بهش یک زوج بازیگر معرفی کنم واسه پروژه ای که یک سری ویژگی هایی داشته باشند. فکر کردم و یک زوج را معرفی کردم. بعد با خودم گفتم باید چند گزینه ی دیگر هم در دست داشته باشم که اگر نپذیرفتند بروم سراغشان. در دفتر تلفن تلگرامم چرخیدم بلکه با دیدن نام ها چیزی یادم بیاید. یکهو چشمم به نامی خورد که برعکس همه چیز یادم رفت.

روی نامش کلیک کردم. عکسش را بزرگ کردم و با گردن خمیده هی تماشایش کردم. چه عکس متفاوتی! یک سلفی دیگر اما این بار... لبخند می زد. برای اولین بار در یک عکسی که برای همگان قابل دیدن بود لبخند زده بود! چشم هایش هم می خندید حتی! یک برق قشنگی بود توی چشم هایش. همیشه جلوی عالم و آدم اخم می کرد طوری که در نوشته هایم نامش را "اخمالو" گذاشته بودم. اخمالویی که به هیچ زنی نگاه نمی کرد و خشک و جدی صحبت می کرد و... فقط من بودم که لبخندش را در خلوت دیده بودم. فقط من بودم که برق عشق را در نگاهش می دیدم! همیشه لبخند و مهربانی اش را از همگان دریغ می کرد و تنها من دریافت کننده اش بودم! حالا این آدم اخمالوی بدعنق که صدها نفر از تلخی اش دل چرکین و به او بی علاقه بودند... داشت می خندید! توی عکس رو به دوربین کوچک موبایل لبخند می زد! یک لبخند واقعی، از همان ها که فقط من دیده بودم...و چشمانش داشت می درخشید. از آن برق هایی که بازهم فقط من دیده بودم... از آن برق هایی که فقط با حضور من انگار در وجودش می جوشید و از چشمانش می زد بیرون.

با خود گفتم: او عاشق شده است. دوباره و پس از دو سال. اشتباه نمی کنم.مطمئنم او عاشق شده است. و این بار کسی هست که بتواند همیشه با او بماند و همدیگر را شاد و خوشبخت کنند.

قطعا لیاقتش را دارد. او لیاقت زیباترین عشق و زندگی را دارد. باید برایش خوشحال باشم اما نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم. با این که بهار است و آسمان آفتابی، مثل سایر مواقعی که غمگین می شوم بدنم یخ می زند. لباس پشمی می پوشم و با این که شوفاژ خاموش است، می نشینم کنار شوفاژ روی زمین. جایی که همیشه زانوی غم به بغل می گیرم. دیگر به خاطره تبدیل شده ام. امیدوارم کسی حال و روزم را نبیند چون نمی توانم توضیح دهم که فقط از نگاه کسی در سلفی پروفایلش فهمیده ام عاشق شده و مرا فراموش کرده...

پروژه ی دوستم را به یاد می آورم. موضوعش خداحافظی یک زوج عاشق بود.

پ.ن1: گاهی پیروی از عقل، بزرگ ترین خیانتی ست که به قلبمان می کنیم. و در عین حال با پیروی از قلب ممکن است بزرگ ترین خیانت را به عقل، منطق و زندگی مان کرده باشیم. من اولی را انتخاب کردم و هنوز مشغول تنبیه کردن خودم هستم.

پ.ن2: در یک تئاتر شنیدم که بازیگری می گفت "آدم ها زمانی از هم دور می شوند که به شخص دیگری نزدیک شده باشند". سخت است فراموش کردن وقتی به هیچ وجه در موقعیت دیدن و آشنایی های جدید نیستم. چند روز در هفته در باشگاه زنانه و مابقی در خانه و کنار شوفاژ خاموش روی زمین، جای ملاقات آدم های تازه نیست.

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 3:26 PM توسط گربه ی ایرانی| |

گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 14:57

صفحه بندی