ما هم یک ژانریم.

خرید بک لینک

ما هم یک ژانر هستیم برای خودمان. چه اسمی می توان روی ما گذاشت؟ رهای شیک و پیک؟ زنان از هفت دولت آزاد که فقط خارج از کشور می چرخند و از زندگی لاگژری لذت می برند؟ نه این حقیقت ندارد. حتی می توانم این عنوان را بی احترامی تلقی کنم بس که پوچ است!
تنهایان تماشاگر چطور است؟ زنانی منفعل که فقط مثل یک جفت چشم زوج ها را تماشا می کنند. عکس هدایای ولنتاین و گل سرخ و حلقه و کیک و رلفی های تمام نشدنی و قهوه خوردن دونفره را لایک می زنند. این هم چندان نمی تواند حقیقت داشته باشد. آخر کدامین لیلی و مجنون آن قدر تک سویه هستند؟ مگر این ها لیلی و مجنون اند اصلا؟! لیلی هایی که دارند خودشان را از خوشی پاره می کنند و مجنون هایی که اصلا به کتف چپ شان هم نیست و مثل لیلی ها حساب این را ندارند که دقیقا چند ماه و چند روز و چند ساعت است که مزدوج اند و آیا این اولین لاته ی دونفره شان است یا اولین یلدای دونفره یا اولین شمال دونفره؟ برای جماعت مثلا مجنون که بلد نیستند یک جمله ی معمولی از خودشان بنویسند و در سالگردها شاید از سر رودرواسی به یک بیت از حافظ زیر عکس اکتفا کنند، این هایی که تنها یک سال پس از ازدواج دیگر اثری از همسر را نمی توانی در صفحه ی مجازی شان پیدا کنی.... برای این ها هیچ چیز مهم نیست. تقریبا هیچ لیلی و مجنونی در پس پرده ی نمایش مجازی وجود ندارد. پس ژانر ما تنهایان تماشاگر نیز می تواند منتفی شود.
اصلا... مگر ما منفعل بوده ایم که ناممان تماشاگر باشد؟ نه، ژانر ما اهل جنگ و مبارزه است! جنگ برای ماندن پای آدم های اشتباهی. آدم های کاکتوسی که در آغوش گرفتن شان خودمان را زخمی می کند. پس نام ما چه شود؟ تنهایان خودآزار؟! نه آخر ما که نمی دانستیم. اصلا چه می دانستیم که عشق دست نیافتنی تر از این حرف هاست. ما فکر کردیم جوانیم و طبیعی ست که آدم ها در جوانی عاشق بشوند. اصلا حقشان است که جوانی را با عشق و شادی سر کنند. ما نمی دانستیم ممکن است این تلاش نتیجه ی عکس بدهد و در تنهایی محض وارد دهه ی دوم زندگی شویم و در تنهایی محض به نیمه راه برسیم و در تنهایی محض آن را به انتها برسانیم. زمانی که دیگر دل و دماغ مهمانی رفتن و دونفره رقصیدن را نداری و زمانی که دیگر رسوم دلخوشکنکی مثل ولنتاین بچه بازی به نظر می رسد.

ما این ها را نمی دانستیم... امروز اما در تنهایی آرامش داریم. کسی نیست که بخواهد به خاطر حضور در یک کلاس شاد یا پوشیدن بیکینی کنار دریا، یا هفته ای یک بار حضور در جمعی زنانه، نق بزند و روزهایمان را زهرمار کند. کسی نیست که به خاطر "اجازه دادن" چیزهایی که حق طبیعی مان است و به احدی ربط ندارد سرمان منت بگذارد که ببین من چه عنتر روشنفکری هستم که به تو *اجازه داده ام!! کسی نیست که هر هفته ما را وادار کند رسم دست بوسی از مادرش را به جای بیاوریم و خداراشکر هیچ زن عامی هم در کار نیست که ما را "عروس پسرزای فسنجون خوب پز خودش" بنامد!! (این مورد جای نماز شکر دارد حقیقتا!) ما با اعصاب راحت زندگی را سر می کنیم.بی دغدغه از جواب پس دادن در اماکن فرهنگی رفت و آمد می کنیم. اما هم چنان ژانر ما اسم ندارد و هم چنان شاد نیستیم از مقایسه تفاوت فاحش انتظارات مان از زندگی عاطفی و حقیقت آن. شاد نیستیم از زندانی کردن حجم انبوه و عظیم از محبتی که نیاز داریم تخلیه شان کنیم اما کسی را لایق دریافتش نمی بینیم. ما ژانری هستیم که به تنهایی هم عاشقیم گویی عشق جزئی از دی ان ای ما باشد اما اسم نداریم.

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:27 PM توسط گربه ی ایرانی| |

گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:19

صفحه بندی