عروسی

خرید بک لینک

عروسی دعوت شده ام بعد از دو سال. از آن زنانه-مردانه ها که به درد نمی خورد و فقط خرج اضافی ست. چند سال پیش رفتم جشن نامزدی همین زوج (جالب است، هنوز آدم هایی هستند که به پای هم می مانند) و یادم هست که از لحظه ی "بفرمایید شام" گفتن شان تا رسیدن به سر میز، تمام دیس ها را سابیده بودند. با دهان باز به این منظره خیره شده بودم و به یاد حمله ی قوم مغول "شنیدن کی بود مانند دیدن؟" را با خود زمزمه می کردم. یادم هست که همه جز من و عروس و دو نفر دیگر از دم یک تیغ مشکی پوشیده بودند انگار که آمده باشند مجلس ختم. یادم هست که لباس های از مد افتاده ی مهمانان و موهای پف پفی بلند و نگین های هندی روی موهایشان چه قدر معذب کننده بود. پرسیدم "یعنی ممکن است از آن موقع تا حالا فامیل های عروس و داماد عوض شده باشند؟!"

یک بار هم یکی گفته بود آدم می تواند در عروسی کیس مناسب پیدا کند! قطعا منظورش عروسی در تالار نبوده و قطعا تصوری از جشن هایی با خرج بین پنجاه تا صد میلیون تومانی مدنظرش بوده.این روزها دیگر حالم بد می شود از پاپیون مردانه. هر مرد بدترکیبی حداقل یک عکس با پاپیون روی فرش قرمز عروس و داماد گرفته است. آدم باید شانس بیاورد که از روی همان پاپیون مشابه دیگران تشخیص بدهد که تیپ واقعی طرف چه گونه است! بگذریم در هر صورت من دوسال پیش یک عروسی پنجاه میلیونی هم رفتم اما همه میهمانان یا پیر بودند یا مزدوج یا با زیدی کسی به جشن آمده بودند. طبق معمول تنها آمدم و تنها رفتم و شاید در مجموع یک ربعی رقصیدم. زمان شام میز دوستان و آشنایانم کامل پر شد و صندلی برای نبود. نشستم سر میزی با گروه سنی پنجاه و هشت سال به بالا. و موقرانه به حرف هایشان درباره ی دندان مصنوعی و قرص و دواهایشان گوش دادم. نظریه ی کیس-یابی در عروسی به درد من نمی خورد.

با این حال هنوز عروسی رفتن را دوست دارم. به طرز کوته فکرانه ای هم فقط به خاطر قسمت لباس قشنگ پوشیدن و عملیات خود-خوشگل سازی اش. قدیم ها می گفتند مهمانان عروسی دو دسته اند. یک دسته به خاطر شام می آیند، یک عده به خاطر رقص. من جزو هیچ کدام نیستم. نه اهل شام به آن صورت نه اهل رقص با موزیک شش و هشت. هیچ موسیقی را بدون صدای خواننده ی اصلی اش نمی پسندم و همه ی خوانندگان عروسی روی مخم هستند. با آن پارازیت های مثلا مجلس گرم کنی شان. از رسم دست گل پرت کردن که دختران را "هول ازدواج" نشان می دهد بیزارم. دخترانی که با دو متر قد پاشنه بلند می پوشند و به خاطر یک دست گل که هیچ تاثیری در زندگی عاطفی شان نخواهد داشت، می پرند روی سر شینیون شده ی یک دختر دیگر! شرم آور است. همیشه به این قسمت جشن که می رسیم کنار می ایستم. اما اگر عروس و داماد آشنای نزدیک باشند شده پای میکروفون صدایم می زنند که بیایم و شانسم را در گرفتن گل امتحان کنم. این کار را هم کردند. با بی میلی سلانه سلانه رفتم جلوی گروه دختران مجرد ایستادم. عروس گل را پرت کرد و طبق معمول یک دختر لنگ دراز با پرشی کانگرو مانند گل را صاحب شد. با همان بی میلی و نگاهی عاقل اندر سفیه به میز خودم برگشتم. زبان بدنم به همه می گفت "خب حالا چی شد مثلا؟ با این گل مسخره تان" .

بله نه اهل شام عروسی ام نه رقصش. با که برقصم مثلا؟! رسما دیگر حوصله ی موسیقی پاپ ایرانی را ندارم. عروسی های نیمه غریبه هم این طوری ست که آدم معذب می شود از رقص با صاحب مجلس، مابقی هم که رسما ناشناس اند. اصلا هم شبیه به فیلم های کمدی رمانتیک آمریکایی نیست که عروسی را در وسط روشنایی روز و در باغ بگیرند و در همان فضای باز (نه فضای بسته، نه یک تالار مزین به پرده های چین بالاچین با رنگ طلایی تهوع آور، نه یک پارکینگ خفه و نه ساختمانی ته یک باغ در کرج) می رقصند. هیچ ویلنیستی در فضای آزاد ساز نمی زند ، هیچ شامپاینی سرو نمی شود و هیچ مرد جذابی نیست که در عروسی با زن رل یک داستان برقصد و حین رقص حرف های سرنوشت ساز بزنند. آخرش یکی شان رقص را نیمه تمام رها کند و طرف را در جمعیت تنها بگذارد. یا نه همان وسط چند ماچ آبدار خارجکی رد و بدل بکنند و همه مهمانان عروسی برایشان هلهله بکشند، البته اگر سکانس آخر باشد. ( معلوم است ازین فیلم ها زیاد دیده ام نه؟) حالا بماند رسم پرتقال خوردن مردان در قسمت مردانه ی تالارهای ایرانی که در هیچ فیلم آمریکایی یافت نخواهد شد.

هنوز عروسی رفتن را دوست دارم. فقط آن قسمت که یک لباس خوشگل انتخاب می کنی. همان قسمت که آرایش می کنی و لاک می زنی گرچه می دانی در مراسمی به شلوغ پلوغی عروسی تنها چیزی که دیده نمی شود کج شدن خط چشم یا پریدن سر لاک ناخنت هست. با همه ی این ها من این قسمت از عروسی رفتن را دوست دارم و خوشحال می شوم از این که چند ساعتی با این بازیچه های زیبایی سرم را گرم کنم و آخر شب درحالی که خواب از سرم پریده کفش های پاشنه بلند را گوشه ی اتاق ولو کنم و جوراب شلواری را که زمان درآوردن از پا لوله شده، بیندازم کنار لباس شبم و جواهرات معمولا بدلم را بی نظم بیندازم روی میز تا فردایش همه را مرتب کنم.


برچسبها: عروسی

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶ساعت 2:21 AM توسط گربه ی ایرانی| |

گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: عروسی, نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:38

صفحه بندی