آمدم وارد یک اداره ای بشوم، با پدرم. پدر از در آقایان وارد شد. من از در خانم ها. می دانستم که باید موبایلمان را خاموش کنیم. تا از در "خواهران" رفتم تو، یک آبجی خانم چادری سیاه پوش با لبخندی پیروزمندانه بهم گفت نمی تواند مرا راه بدهد چون جوراب پایم نیست و باید بیرون ساختمان بایستم.جوراب؟! مگر اول انقلاب است؟!گفتم "لابد به وجودم نیاز بوده که آمده ام این جا. نمی روم بیرون." نگاهی به دستم کرد و گفت "لاک هم داری". اوه خدای من لاک؟! مگر دبستان است؟! حالا فرق کرده ام با قدیم ها که رویم نمی شد به احدی اعتراض کنم. بلافاصله گفتم حالا تمام مشکلات مملکت حل شده و فقط پای بی جوراب من مشکل اصلی است؟! زنک زبان دراز گفت "تو اگر می توانی مشکلات مملکت را خودت حل کن. به من ربطی ندارد نمی شود رد بشوی."آمدم بگویم بله خیلی بیش تر از تو می توانم مشکلات را حل کنم و اگر می توانستم اول از همه تو را بی کار می کردم. با خشم ساکت ماندم و بلافاصله فکر کردم که اگر پدر از در "برادران" وارد شده و موبایلش را خاموش کرده باشد دیگر نمی توانم کاری بکنم. فوری از در خارج شدم، سرم را بردم داخل درب "برادران" و دیدم صف آقایان طولانی تر است و پدر هنوز عبور نکرده. بلند صدایش کردم و گفتم بیا مرا راه نمی دهند. پدر که به جلوی صف رسیده بود آمد بیرون. "چه شده؟" من با صدای بلند و لحن تمسخر آمیز"ایشون می فرمایند! که چون بنده در فصل تابستان جوراب ندارم حق ورود هم ندارم". این بار او سرش را کرد داخل اتاقک احمقانه ی "خواهران" و به مزدور گفت این دختر من است و واجب است در جلسه ای حضور داشته باشد. زنک نگاهی کرد و انگار که بخواهد خیلی ارفاق بکند گفت خیلی خب. شالت را پهن بکن و بعد برو تو. در کمال آرامش و با لبخندی نفرت انگیز نشست به تماشای من که از شدت خشم و نفرت عمیق با دستان لرزان شال از سر برداشتم و دوباره سرم کردم. از کنارش رد شدم. جالب است، حتما باید یک مرد پا در میانی بکند تا من ِ زن به حقم برسم.
کارم در آن اداره پنج دقیقه هم طول نکشید. هه طبق معمول الکی آدم را می کشند آن سوی شهر تا هی پول آژانس و اسنپ بدهی بعدش بگویند اشتباه شده. در بازگشت شدیدا دلم می خواست در اتاق زنک را باز کنم و با تخقیر تمام بگویم "هی تو! اگر درس می خواندی، حالا شغلت این نبود بی سوادجان". واقعا اگر کسی متخصص چیزی باشد قبول می کند که روزی ده ساعت بنشیند روی یک میز و فقط پای بی جوراب و موی زیر شال مردم را نگاه کند؟ خب بی سواد است دیگر.
نمی توانم نفرتم از هرچه آبجی خانم و به اصطلاح حراست را توصیف کنم. فقط می دانم "مزدور" بودن یعنی همین، مزد گرفتن برای دخالت در شخصی ترین مسایل آدم ها. نشستن بر صندلی راحت و پشت یک میز احمقانه در ساعات اداری. درک می کنم که عده ای به دلایلی از تحصیل بازمانده اند و آدم های بدبختی هستند. اما قشر "آبجی" جماعت و "قشت مرشاد" جماعت را کم تر از خوک حساب می کنم. (می خواستم بگویم سگ، دیدم سگ ها یک شرف و وفایی دارند و خلاصه بی چاره سگ. مثل خارجی ها می گویم خوک که دلم خنک شود). خلاصه حرامشان باشد هر یک قرانی که در میاورید و در آن شکم می ریزید. مال حاصل از "مردم آزاری" حرام است حرام و حرام.
نگویید من زیاده روی می کنم. مساله یک بار و دو بار نیست. یک عمر در این مملکتی که یک زمانی "تمدن داشت" و امروز "عاری از تمدن" است داریم با این مسخره بازی بپوش و بکش بالا و بکش پایین زندگی می کنیم! نگویید زیاده روی می کنم اگر این سیاه پوشان به پوشش به ارث رسیده ی شما احترام می گذارند و به پوشش انتخابی من هیچ! نگویید زیاده روی ست چرا که کاسه ی صبر که نه، دریاچه ی صبر ما لبریز شده از این حجم از حماقت و مردم آزاری این دسته از زنان زن ستیز و لال مونی مردان ضعیف.
پ.ن: این عبارت "خواهران-برادران" که هر جا سر برمی گردانی روی یک تابلو نوشته و به دیواری نصب شده حال مرا بهم می زند. انگار نوشته باشند "زباله خشک، زباله تر" . جداسازی جنسی یعنی همین.
پ.ن2: حالا که دارم فحش می دهم بگذارید این راهم بگویم. شدیدا از کلمه ی "آبجی" چندشم می شود چون دقیقا یاد همین زنک ها می افتم. نمی فهمم تا وقتی واژه ی زیبا و قشنگ "خواهر" وجود دارد چرا آدم ها به خواهر یا دوست صمیمی شان می گویند آبجی و حتی بدتر از آن "آجی!!" اه شت.
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 5:53 PM توسط گربه ی ایرانی| |
گربه ی ایرانی...ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 36