یک هم کلاسی داشتیم توی دانشکده. دخترکی ساده و کم حرف و مودب. جوان و زیبا مثل همه ی همسن و سالانش. منزوی تر از آن بود که دوست صمیمی داشته باشد یا حداقل من تا آخر نفهمیدم دوست صمیمی اش کیست چون آن قدر ساکت بود که حضورش تقریبا فراموش می شد.
خرداد هشتاد و هشت در سلف سرویس "خواهران" مشغول ناهار خوردن و گوش دادن به دوستانم بودم که با حرارت درباره ی میرحسین موسری صحبت می کردند در حالی که به جز دستبند سبز، هدبند سبز و حتی بندکفش سبز به پایشان بسته بودند. بحث به گشت ارشاد رسید. ناگهان آن دخترک ساکت دهان باز کرد و گفت "به نظر من وجود گشت ارشاد خیلی لازمه. احمدی نژاد هم واقعا به مردم خدمت کرد!! من که بهش رای می دم".
فکر کنم کل حضار یک آن سنکوپ کردند. دانشجوی هنر و رای به احمدی نژاد؟! توجیه گشت ارشاد در محفل روشنفکری؟! باورنکردنی بود. آن دو دوست پر حرارتم به شدت با او بحث کردند و خب، دخترک هم اهل بحث نبود و فقط چند جمله ای گفت در باب این که دختران گرگ شده اند و خوب است گشت ارشاد بگیردشان و چه خدمتی مهم تر از این؟!
اصولا تا پیش از آن اتفاق جز سلام و علیک حرفی با او نداشتم اما پس از این چند جمله، دیگر حتی به زور می توانستم به او سلام کنم و فقط سری تکان می دادم. تقریبا دیگر هرگز با او حرف نزدم.نه که قهر باشم یا چه، احساس کردم با کسی که چنین نگاهی دارد حتی یک کلام هم نمی توانم صحبت کنم. آن حضور به ظاهر بی اثر را هرگز فراموش نمی کنم.و زمانی که به روحانی رای دادم فقط روی این تمرکز کردم که جامعه پر از امثال اوست.
امروز وقتی در تلویزیون می بینم که زنان جوان مثلا خوش تیپ می آیند و از مشت محکم بر دهان استکبارجهانی می گویند یادش می افتم.دستمال کاغذی های مصرفی حکومتی، عاری از اندیشه و آماده ی تکرار طوطی وار آن چه به او یاد داده اند.
پ.ن: نظرش محترم؟ نه واقعا هر نظری محترم نیست. من نیز مجموعه ای از عقاید را قابل احترام نمی دانم. دستمال های فینی!
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 1:5 PM توسط گربه ی ایرانی| |
گربه ی ایرانی...ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 40