پسر همسایه. خانه مان یک کوچه فاصله داشت و گاهی باهم از خانه ی عشقش بر می گشتیم. من دختری را که عاشقش بود می شناختم. او پسری را که آن زمان دوست داشتم نمی شناخت. طبیعی بود، آن پسرک با زشت ترین ابروهای دنیا، برای آن که مرا از سر خودش باز کند با دختری خوابید در اتاقی با در باز، فقط برای آن که من ببینم و دلم راحت تر بشکند که شکست.
می گفتم. من عشق پسر همسایه را می شناختم. بارها باهم به دیدارش می رفتیم. من تماشا می کردم که هر بار دسته گل نرگسی می آورد برای او.و گاهی یادداشت عاشقانه ای. آن برق عاشقانه ی نگاه پسر همسایه را با نگاه بی فروغ معشوق احمق خودم مقایسه می کردم و دلم از حسرت پر می شد. یک شب پس از اجرای نمایشی در تاریکی به خانه بازمی گشتیم. پسر همسایه درد و دل کرد از این که یادداشت عاشقانه اش را در خانه ی دختر، کف زمین پیدا کرده، وسط آگهی های پیتزا و یک مشت آت و آشغال دیگر! دلش خیلی گرفته بود.گفت حسرت آن داشته که مثلا ببیند یادداشت عاشقانه اش فهمیده شده، هم چون گنجینه ای میان یک کتاب خاص در کتابخانه نگهداری شود. من فهمیدمش. در دل به آن دختر فحش می دادم از ناسپاسی عاشقانه اش! نه، من که خواستار پسر همسایه نبودم. اما حالش را می فهمیدم. حس سرخوردگی از ناسپاسی را می فهمیدم. مگر می شود یادداشت عاشقانه ای دریافت کرد و با حواس پرتی بر زمینش انداخت؟! بله لابد می شود. همان طور که می شود به عمد جلوی چشمان کسی با دیگری خوابید...
آن شب من هم قطره اشکی ریختم. گفتم حسرت آن را داشتم که مثلا آن شب وقتی بر صحنه بودم او هم می بود. که مرا بر صحنه می دید و حمایت می کرد...
برایم درد داشت که شصت نفر غریبه برایم کف بزنند و اویی که باید آن جا نباشد... پسر همسایه اشکم را فهمید.
پنج سال بعد پسر همسایه را دیدم. آمده بود که از دور دختر محبوبش را تماشا کند و برود. من دیگر معشوق احمقم با زشت ترین ابروهای دنیا را از یاد برده بودم. به تازگی و ازنو قلبم شکسته بود. شخصی بهم گفته بود محبت هایی که خلوصانه و از ته دل تا به حال برایش کرده ام به چشمش نیامده ، آخر یک نفر دیگر قبلا جالب تر و خاطره انگیزترش را برایش انجام داده! دلم بی اندازه به درد آمده بود ازین بی مهری. از این که هر روز بخواهم دیگری را خوشحال کنم و نتوانم. که بنشینم به تماشای اویی که می گفت با من است درحالی که روحش به من وفادار نبود.روحش هنوز درگیر رابطه ی سابقش بود و نمی توانست مهری تازه به دل بگیرد...
می دانید یک وقت هایی دیگر آدم خسته می شود از این همه نا به جایی. واقعا چرا پسر همسایه دختری را که یادداشت عاشقانه با آگهی پیتزا برایش فرقی نداشت فراموش نکرده بود؟ چرا من هر روز به صد راه خوشحال کردن کسی فکر می کردم که به خوشحالی ام ثانیه ای فکر نمی کرد؟ کسی که آماده ی خوشحال کردنش می ماندم اما "نمی آمد" نمی آمد و نمی آمد که خوشحال و غرق محبتش سازم؟؟ اصلا چرا ارضای روحی من در عشق ورزی به دیگری ست و چرا این "دیگری" ها هرگز ظرفیت دریافت عشق را ندارند؟؟ چرا نمی توانم مثل هزار دختر دیگر چهره ای بت و بی احساس داشته باشم. چرا نمی توانم بی مهری پیشه سازم مگر نه این که این سالها تنها راه فراموش نشدن و محبوب باقی ماندن همین ست؟؟
یک جای کار می لنگد که پسری پنج سال به پا و به یاد دختری که نیست می ماند. یک جای کار می لنگد که حسرت گل نرگسی خریداری شده از دستفروش سر چهار راه، نرگسی که نرگس نباشد و عشق باشد به دل آدم می ماند. یک جای کار می لنگد که ما آدم ها دو دسته شده ایم. یا قلبی داریم که هی مهر می سازد و می سازد.یا قلبی شبیه به چاه فاضلاب که مهر دریافتی را به گنداب می برد. یک جای کار می لنگد... گربه ی ایرانی...
ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال میکنید
برچسب: پسر همسایه,پسر همسایه جنیفر لوپز,پسر همسایه شبای تابستون,پسر همسایه فیلم,پسر همسایه الی,پسر همسایه دانلود,پسر همسایه دانلود اهنگ,پسر همسايه,پسر همسايه رو كردم,گل پسر همسایه,
نویسنده:
بازدید: 28
تاريخ: يکشنبه
21 شهريور
1395 ساعت: 18:57