
مهمان داری. دوست دارم این کارو ولی سخته. اولین مهمونی بود که رسما همه ی غذاها رو خودم درست کردم. پیش از اون فقط دسر و چیزهای کنار غذا با من بود. یا حداکثر یک غذا. ولی همیشه باید مادر جان یه غذای دیگه ای هم درست می کرد و خلاصه کل امور در دست خودش بود و من نقش کمک کننده رو داشتم. به مرور هم مادرجان نسبت به آشپزی بی علاقه و بی حوصله شد (البته هرگز علاقه ی چندانی نداشت) و البته اعتمادش به دستپخت بنده بیش تر. گفته بودند لطفا فقط یک غذا درست کنید که توی زحمت نیفتید. راستش اگر نمی گفتند هم من یک جور غذ...
ادامه مطلب
خب، در کم تر از یک ماه و فقط دو جلسه دیدار، رابطه ی در حال شکل گیری را تمام کردم. خوشحالم از این که دیگر توانش را دارم که به محض تشخیص اشتباه بودن رابطه، آن را تمام کنم. اما خب، چه می شود کرد؟ نمی توانم جلوی حال گرفته شده ام را بگیرم. از توصیه ی ناامید بودن از آدم های جدید بیزارم. منظورم این است که بیایم و این جا بنویسم که ایها الناس دیگر هیچ کس به اندازه کافی خوب نیست و از این به بعد آشنایی های جدید را با ناامیدی آغاز کنید! از این وضع متنفرم. بدترین توصیه همین است. بله، من در لحظه ی حال ناامیدم...
ادامه مطلب
یک هم کلاسی داشتیم توی دانشکده. دخترکی ساده و کم حرف و مودب. جوان و زیبا مثل همه ی همسن و سالانش. منزوی تر از آن بود که دوست صمیمی داشته باشد یا حداقل من تا آخر نفهمیدم دوست صمیمی اش کیست چون آن قدر ساکت بود که حضورش تقریبا فراموش می شد. خرداد هشتاد و هشت در سلف سرویس "خواهران" مشغول ناهار خوردن و گوش دادن به دوستانم بودم که با حرارت درباره ی میرحسین موسری صحبت می کردند در حالی که به جز دستبند سبز، هدبند سبز و حتی بندکفش سبز به پایشان بسته بودند. بحث به گشت ارشاد رسید. ناگهان آن دخترک ساکت دهان ...
ادامه مطلب
جمع می شویم با دوستان سینما و تئاتری، هم دانشکده ای های قدیم. یک ریز خوراکی می خوریم و حرف می زنیم. همه از دم شیرینی شکلات آورده اند به خانه ی جدید دوستم. من سرم با دمم بازی می کند و دست خالی آمده ام. افتاده ام روی دور گشنگی و یک شیرینی ناپلئونی، دو شیرینی کوچک چسبناک شبیه به باقلوا، یک تکه شکلات از جعبه ای قشنگ (البته شکلات سفید کره ای از آب در می آید که دوست ندارم) می خورم و بازهم گشنه ام. موز ک...
ادامه مطلب
+برای اعتقاد داشتن به یک چیزهایی، مجبور نیستیم مسلمون باشیم! مثلا مال حروم. شما مسلمان باشی یا مسیحی یا بودایی یا هندو... یا اصلا اتیئیست، معنی مال حروم رو می فهمی.خارجی ها بهش می گن پول کثیف. اگر "انسان" و "پاک" باشی فارغ از دینت، نمی ذاری مال حروم بیاد توی زندگیت چون حتما یه روز تقاصش رو پس می دی. می دونی که کائنات بالاخره جوابت رو می ده و امروز نه، شده ده سال دیگه زندگی چنان می ذاره توی کاسه ی ...
ادامه مطلب
ما هم یک ژانر هستیم برای خودمان. چه اسمی می توان روی ما گذاشت؟ رهای شیک و پیک؟ زنان از هفت دولت آزاد که فقط خارج از کشور می چرخند و از زندگی لاگژری لذت می برند؟ نه این حقیقت ندارد. حتی می توانم این عنوان را بی احترامی تلقی کنم بس که پوچ است!تنهایان تماشاگر چطور است؟ زنانی منفعل که فقط مثل یک جفت چشم...
ادامه مطلب
" یک مادر می تونه پنج بچه رو تنهایی نگهداری کنه. اما پنج تا فرزند نمی تونند یه مادر رو نگهداری کنند." حتما شما هم از این قبیل حرف ها دیده و شنیده اید.حرف هایی که فقط سرزنش می کنند و عذاب وجدان می دهند. اما واقعا زحمت نگهداری از کودک با زحمت نگهداری از سالمند یکی ست؟! بچه ها کوچولو و کم وزن هستند. یک بچه ی دو کیلویی، سه کیلویی ، ده کیلویی... را به راحتی می توان زیر بغل زد و گذاشت روی صندلی، روی تخت، برد حمام. اگر همکاری نکند کمی بیش تر زمان می برد اما ناممکن نیست. سالمند شصت-هفتاد کیلویی یا چاق ت...
ادامه مطلب
خاطرات تکراری به مناسبت خاص! 1- من آن کلاس را نداشتم. اضافه بر سازمان و از روی علاقه در آن کلاس شرکت کرده بودم. معمولا اساتید این جور دانشجویان را تشویق می کنند. البته من انتظار تشویق نداشتم. همین که بی صدا در گوشه ای بنشینم و تماشا کنم برایم کافی بود. کلاس های عملی معمولا بیش تر از دو ساعت اند. آن کلاس هم چهار یا شاید شش ساعت بود. در آنتراکت بود که از سکوت خارج شدم و چیزی به بغل دستی ام گفتم. استاد برگشت ببیند این صدای ناآشنا از کیست. دید من و دوستان تئاتر عروسکی ردیف انتهایی نشسته ایم و ابزار ...
ادامه مطلب
تا امروز به هیچ چشمه ی آبگرمی نرفته بودم. پانزده سال پیش با گروهی از دوستان خانوادگی سفری سه-چهار روزه به اردبیل و سرعین داشتیم و آن جا دیدم که جایی به نام چشمه ی آبگرم "گاو میش گلی" هست. اما داخل نرفتیم. تنها تصوری که از چشمه های آبگرم داشتم همان چیز خوشگل و جالبی بود که در انیمه های ژاپنی متعدد دیده بودم. در برخی انیمه ها خانواده ی ژاپنی که چشم هایشان قد نعلبکی بود(!) با ماشین به سفرهای دو روزه می رفتند. می رفتند وسط کوه های سرسبز و قشنگ، در دهکده ای نزدیک چشمه اقامت می کردند. همیشه یک پیرزن م...
ادامه مطلب
پیش نوشت: ممنون از عزیزانی که همراه بودند و... همین :) من عاشق تابستونم و تقریبا حاضرم خیلی کارها بکنم که هرچی بیش تر تابستون و هوای تابستونی رو کش بدم! البته از نوع مطبوعش. اومدیم شمال و رسما از خیلی چیزها فرار کردیم. از هوای تهران که شروع به سرد شدن و برگ هایی که شروع به زرد شدن کرده. از پاییز که هرچقدر هم زیبا باشه، امسال چشم دیدنش رو ندارم. و با عرض شرمندگی... از فضای عزاداری که در منطقه ی ما قلهک خیلی خیلی جدی گرفته می شه. یک کوچه در میون هیئت و نذری و پارچه ها و پرچم های سیاه هست که... خب ...
ادامه مطلب
قرار بود وقتی از پایان نامه م دفاع کردم برم برای خودم یه عالمه کتاب جایزه بخرم... می خواستم برم مرکز تبادل کتاب رو از نزدیک ببینم. اما در نهایت اون جا نرفتم، و رفتم نمایشگاه کتاب که خب همراه با دوستان خیلی جالب انگیز و خوب بود. می خواستم بعد از تموم شدن اجرا هم واسه خودم باز یه جایزه بخرم. هی دست دست کردم و نشد. بعدش تصمیم گرفتم به جاش برم آرایشگاه و یه عالمه برسم به خودم! از این اتفاقاتی که زیاد پیش نمیاد! خلاصه رفتم موهام رو رنگ کردم، روی تنم طراحی حنا کردم، برای اولین بار ناخن هام رو هم ژلیش ...
ادامه مطلب
بچه. لحظاتی هست که به طرزی بسیار قوی- بسیار قوی- احساس می کنم که باید مادر می شدم. باید چند سال پیش ازدواج می کردم و حالا باید باردار می بودم. شاید تغییرات هورمونی باشه، نمی دونم. حتی یک ذره هم زندگیم شبیه نیست به زنی که زندگی و خانواده ی مستقل خودش رو داره و حالا به مرحله ی مادر شدن می رسه. پس چرا باید چنین حسی داشته باشم؟ نمی دونم. فقط هی به خودم میام، و می بینم که دارم قیمت یک لباس بچه رو می خونم. که دارم دست می کشم به تخت نوزادی که برای دکوراسیون گذاشته شده در بخش لوازم بچه یک فروشگاه بزرگ. ...
ادامه مطلب