گربه ی ایرانی

متن مرتبط با «نگهداری از پدر و مادر» در سایت گربه ی ایرانی نوشته شده است

هه لو

  • نیلوبلاگ

    الو الو؟ اگه هنوز به این جا سر می زنین واقعا دست مریزاد :)) سرم اغلب با تلگرام و خوندن و نوشتن در همونجا گرمه و خیلی وقته فکر می کنم تاریخ وبلاگ نویسی به سر اومده. هوسی حالا یه خطی براتون می نویسم. من...

    ادامه مطلب
  • این ذهن باز رو چه کنم!!

  • نیلوبلاگ

    موسیقی راک فارسی گوش می دم. سنتی هم گوش می دم. تلفیقی های سنتی و م...

    ادامه مطلب
  • فقط غصه ها رو بگیر.

  • نیلوبلاگ

    *قدیما هم آش دهن سوزی نبود.ولی الان دوران مزخرفیه. فقط برای همینه که دوران کودکی جالب به نظر می رسه... چون هم بدی ها کم تر بودند و هم عقل ما بهشون نمی رسید که عمیق درکشون کنیم.روحمون خسته شده از این همه خبر بد. اگر فراموشی وطن جزء لاینفک مهاجرت می بود حتما مهاجرت می کردم.ولی وقتی می دونم هر جای دنیا هم باشم بازم برای اینجا غصه می خورم و حسرت می کشم به نظرم خیلی فایده ای نداره. *راستش دوران وحشتناکیه. اخبار روز ملی و جهانی یک طرف... خانواده و اقوام یک طرف.قدیم همه جوون بودن، همش عروسی د...

    ادامه مطلب
  • قفل می شوم

  • نیلوبلاگ

    مکانیزم دفاعی روان من اینه: درک نکردن و فاصله گذاری. در حالت عادی، گاهی بیش از حد همه چیز رو درک و احساس می کنم تا جایی که برای خودم آزار دهنده می شه. تنها کسی که درکی تقریبا مشابه من داره (نود در صد) مادرم هست. در موقعیت های مختلف، دیدن یک صحنه یا موزیک یا شنیدن یک گفتار خاص و... خلاصه هرچیزی که نکته ی احساسی خیلی خیلی ریزی داره هم زمان من و مادرم به هم نگاه می کنیم و لبخندی می زنیم که یعنی "تو هم فهمیدی". اگر این اتفاق هم زمان نیفته ، معمولا من ابتدا اون حس و حالت رو درک می کنم و کافیه بهش اشا...

    ادامه مطلب
  • لوازم ختنه موجود است

  • نیلوبلاگ

    یه بار عکس سر در یه مغازه رو گذاشته بودن اینترنت از بس که خنده دار بود. درست یادم نیست ولی یه چیزی توی این مایه ها بود که مثلا "مواد شوینده، پودر رختشویی و فلان و فلان.... و لوازم ختنه و زایمان موجود است" :| حالا من اگه بخوام پیج کاری بزنم دقیقا همین جوری می شه.کلاس زومبا موجود است! گویندگی تیزر انجام می دهیم! آموزش فن بیان! گریم کودک پذیرفته می شود! برای تئاترهایتان نقد می نویسم! لوازم ختنه هم به زودی تهیه می کنم که بساطمون تکمیل بشه.پ.ن: با این همه آپشن، بی کاری خیلی زور داره. نوشته شده در دوش...

    ادامه مطلب
  • کهنه و نو

  • نیلوبلاگ

    وقتی کلی وسیله ی کهنه رو کنار می ذاری و از خونه می بری بیرون، جا برای چیزهای جدید باز می شه. من هنوز جام درست و حسابی باز نشده ولی خیلی وقته که نیازمند یک جفت کفش مشکی خوشگل و کاربردی بودم. یک بار با خانواده رفتم پاساژ گردی و هیچ چیزی چشمم رو نگرفت. علتش هم این بود که من کلا از کفش مشکی خوشم نمیاد ولی می دونم این تنها رنگیه که به همه چی میاد و مجبورم می فهمی؟! :)) حتی اطلاع ندارم که الان چی مده و چی ساخته ن و چی نساخته ن. فهمیدم از یه سایتی می شه همه مدل های موجود رو دید و در صورت تمایل اینترنتی...

    ادامه مطلب
  • پدرکشتگی با هالووین

  • نیلوبلاگ

    به عنوان کسی که از کودکی با هالووین آشنا بوده، علت لج مردم با این رسم رو نمی فهمم. اجرای یه رسم شاد که همه رو می خندونه و تازه باعث خلاقیت می شه، چه اشکالی داره؟ حالا خارجی باشه. این که یه عده جوون دورهم جمع بشند، خودشون رو گریم کنند و با خلاقیت برای خودشون لباسای جالب درست بکنند، یا این که حاصل کار دست یه هنرمند دیگه رو استفاده بکنند و یه نونی به هنرمندا برسونند (خیاط ها و کسانی که ابزار و لوازم بالماسکه می سازند) و در نهایت یه شب برقصند و عکس بگیرند خیلی ضرر داره؟ این بده، لابد دورهم جمع بشند ...

    ادامه مطلب
  • من ناامیدم اما تو نباش!

  • نیلوبلاگ

    خب، در کم تر از یک ماه و فقط دو جلسه دیدار، رابطه ی در حال شکل گیری را تمام کردم. خوشحالم از این که دیگر توانش را دارم که به محض تشخیص اشتباه بودن رابطه، آن را تمام کنم. اما خب، چه می شود کرد؟ نمی توانم جلوی حال گرفته شده ام را بگیرم. از توصیه ی ناامید بودن از آدم های جدید بیزارم. منظورم این است که بیایم و این جا بنویسم که ایها الناس دیگر هیچ کس به اندازه کافی خوب نیست و از این به بعد آشنایی های جدید را با ناامیدی آغاز کنید! از این وضع متنفرم. بدترین توصیه همین است. بله، من در لحظه ی حال ناامیدم...

    ادامه مطلب
  • می شود آیا؟

  • نیلوبلاگ

    دوستم می گوید " فقط دلم می خواهد تو را خوشحال ببینم. یعنی می شود دوباره مثل قدیم شاد و خوشحال بشوی؟"xa0 این از من این را بپذیرید. هرچیز به جای خود. شادی شغلی، شادی تحصیلی یا شادی موفقیت و شادی عاطفی هرگز جای هم دیگر را نمی توانند بگیرند. شما می توانید ده سال از عشق خوشحال باشید اما از بی کاری و بی پولی رنج ببرید. می توانید ده سال از ثروتمندی خود خوشحال باشید اما از بیماری و نداشتن سلامتی رنج ببرید. ...

    ادامه مطلب
  • خوک های مزدور!

  • نیلوبلاگ

    آمدم وارد یک اداره ای بشوم، با پدرم. پدر از در آقایان وارد شد. من از در خانم ها. می دانستم که باید موبایلمان را خاموش کنیم. تا از در "خواهران" رفتم تو، یک آبجی خانم چادری سیاه پوش با لبخندی پیروزمندانه بهم گفت نمی تواند مرا راه بدهد چون جوراب پایم نیست و باید بیرون ساختمان بایستم.جوراب؟! مگر اول انقلاب است؟!گفتم "لابد به وجودم نیاز بوده که آمده ام این جا. نمی روم بیرون." نگاهی به دستم کرد و گفت "ل...

    ادامه مطلب
  • معجون پس و پیش

  • نیلوبلاگ

    سریال "How I met your mother" یا آشنایی با مادر را دیده اید؟ یک سریال آمریکایی ست، کمدی!xa0 خیلی از آدم های معمولی دنیا ممکن است ازین داستان ها پیش از ازدواج شان داشته باشند. یعنی هی یکی را می بینند.هی می گویند چه جذاب، چه زیبا! چه ماهر در فلان هنر و چه موفق در فلان شاخه ی کاری! بعد زیر یک هفته می بینند که نع، این خودش نیست. می گذارندش کنار. می روند سراغ بعدی. نه که دختر/پسر باز باشند ها. عوضی ها ای...

    ادامه مطلب
  • دوره همی دوستانه مان

  • نیلوبلاگ

    جمع می شویم با دوستان سینما و تئاتری، هم دانشکده ای های قدیم. یک ریز خوراکی می خوریم و حرف می زنیم. همه از دم شیرینی شکلات آورده اند به خانه ی جدید دوستم. من سرم با دمم بازی می کند و دست خالی آمده ام. افتاده ام روی دور گشنگی و یک شیرینی ناپلئونی، دو شیرینی کوچک چسبناک شبیه به باقلوا، یک تکه شکلات از جعبه ای قشنگ (البته شکلات سفید کره ای از آب در می آید که دوست ندارم) می خورم و بازهم گشنه ام. موز ک...

    ادامه مطلب
  • پیش به سوی.... پس رفت!

  • نیلوبلاگ

    آمریکا. همه اش هشت سال یک آدم حسابی صلح طلب با زن و بچه ی باسواد آمد در کاخ سفید.یکی که شعورش می رسید "مرگ بر مرگ بر" و "جنگ جنگ" نگوید.بنده خدا هشت سال زور زد صلح به پا بکند و هشت سال مردم آن کشور وقت داشتند که هر روز با دیدن چهره ی مرد سیاهپوست جدی اما مثبت مملکت در مقام ریاست جمهور، نژادپرستی را بگذارند کنار، تبعیض را بگذارند کنار. زد زیر دلشان. الا و بلا ما احمقی مثل ترامپ را می خواهیم! رای می...

    ادامه مطلب
  • پخش خانگی یا دهن کجی به تلویزیون

  • نیلوبلاگ

    تازه شروع کردیم به تماشای سریال "عاشقانه". "شهرزاد" رو هم که با ده قسمت اختلاف از مردم در حال تماشا هستیم. مجموعه "شوخی کردم" مهران مدیری رو هم که قبلا دیده بودم و به خاطر طنز انتقادیش بسیار دوست داشتم. صدا و سیما با بدقولی های فراوانی که در پرداخت هزینه و ارائه مجوز به سازندگان آثار داشته، و از اون مهم تر با فیلترها و ممیزی های حقیقتا احمقانه شون، بهای سنگینی داره پرداخت می کنه و خودش هم نمی دونه...

    ادامه مطلب
  • مال حروم، حرومه. تمام.

  • نیلوبلاگ

    +برای اعتقاد داشتن به یک چیزهایی، مجبور نیستیم مسلمون باشیم! مثلا مال حروم. شما مسلمان باشی یا مسیحی یا بودایی یا هندو... یا اصلا اتیئیست، معنی مال حروم رو می فهمی.خارجی ها بهش می گن پول کثیف. اگر "انسان" و "پاک" باشی فارغ از دینت، نمی ذاری مال حروم بیاد توی زندگیت چون حتما یه روز تقاصش رو پس می دی. می دونی که کائنات بالاخره جوابت رو می ده و امروز نه، شده ده سال دیگه زندگی چنان می ذاره توی کاسه ی ...

    ادامه مطلب
  • هورمون ته کشیده

  • نیلوبلاگ

    من فکر می کنم "امید" و "آرزو" هم هورمون خاص خودش رو داره! مثلا این جوریه که توی یه دوره ای کلی از این هورمون در بدن ترشح می شه و تا با ذوق و شوق و امید و انگیزه می ری تا اون سر شهر تا مثلا برای یه آگهی نریشن بگی، پولتم نمی دن و برمی گردی ولی چون هنوز هورمون امید و انگیزه در بدنته، بازهم برای کارهای مشابه می ری و میای و خم به ابرو نمیاری. ولی یک موقع ترشح این هورمون متوقف می شه! و اون وقته که برای ...

    ادامه مطلب
  • سوپر من!

  • نیلوبلاگ

    تو فیلما... وقتی پزشکان دلسوز یهو در راهروهای بیمارستان شروع به دویدن می کنند که جون یک بیمار رو نجات بدند... و ته روپوش سفیدشون در هوا به احتزار در میاد! عین سوپر من می شن xa0xa0 مخصوصا وقتی دکتر مربوطه جوان و خوش تیپ هم باشه! این حالت خیلی صکصی تر از سلفی های برهنه از سیکس پک تو رختخوابه !! کاری که جوان های ما مدام انجام می دند.xa0 پ.ن: و همانا ما آمدیم تا هرچیزی را به شقیقه ربط دهیم.xa0 نوشته شده در ج...

    ادامه مطلب
  • عروسی

  • نیلوبلاگ

    عروسی دعوت شده ام بعد از دو سال. از آن زنانه-مردانه ها که به درد نمی خورد و فقط خرج اضافی ست. چند سال پیش رفتم جشن نامزدی همین زوج (جالب است، هنوز آدم هایی هستند که به پای هم می مانند) و یادم هست که از لحظه ی "بفرمایید شام" گفتن شان تا رسیدن به سر میز، تمام دیس ها را سابیده بودند. با دهان باز به این منظره خیره شده بودم و به یاد حمله ی قوم مغول "شنیدن کی بود مانند دیدن؟" را با خود زمزمه می کردم. یا...

    ادامه مطلب
  • پوسته ی اشتباهی

  • نیلوبلاگ

    در عصر باستان، زمانی که امپراطوری کهکشان ها وجود داشتند، هر سیاره ای برای خودش شاهزادگانی داشت. شاهزاده ی سیاره ی اورانوس، و شاهدخت سیاره ی نپتون، عاشق و معشوق بودند...اما زمانی که موجودات اهریمنی به منظومه ی شمسی حمله کردند و جنگ بزرگ در گرفت، همه چیز نابود شد. امپراطوری منظومه ی شمسی با خاک یکسان ...

    ادامه مطلب
  • فراموش شدم.

  • نیلوبلاگ

    دوستم ازم خواست بهش یک زوج بازیگر معرفی کنم واسه پروژه ای که یک سری ویژگی هایی داشته باشند. فکر کردم و یک زوج را معرفی کردم. بعد با خودم گفتم باید چند گزینه ی دیگر هم در دست داشته باشم که اگر نپذیرفتند بروم سراغشان. در دفتر تلفن تلگرامم چرخیدم بلکه با دیدن نام ها چیزی یادم بیاید. یکهو چشمم به نامی خ...

    ادامه مطلب