گربه ی ایرانی

متن مرتبط با «گربه ی ایران» در سایت گربه ی ایرانی نوشته شده است

دنیای برعکس

  • نیلوبلاگ

    فروردین 96.در این باره بحث نمی کنم که آیا عشق بازی یا صرفxa0بوسیدن جلوی دیگران مودبانه هست یا نه. حداقل من یکی که می دانم همین کار در جاهای دیگر بد نیست، نباید درباره اش حرف بزنم. در ماشین و در راه عروس...

    ادامه مطلب
  • این ذهن باز رو چه کنم!!

  • نیلوبلاگ

    موسیقی راک فارسی گوش می دم. سنتی هم گوش می دم. تلفیقی های سنتی و م...

    ادامه مطلب
  • فقط غصه ها رو بگیر.

  • نیلوبلاگ

    *قدیما هم آش دهن سوزی نبود.ولی الان دوران مزخرفیه. فقط برای همینه که دوران کودکی جالب به نظر می رسه... چون هم بدی ها کم تر بودند و هم عقل ما بهشون نمی رسید که عمیق درکشون کنیم.روحمون خسته شده از این همه خبر بد. اگر فراموشی وطن جزء لاینفک مهاجرت می بود حتما مهاجرت می کردم.ولی وقتی می دونم هر جای دنیا هم باشم بازم برای اینجا غصه می خورم و حسرت می کشم به نظرم خیلی فایده ای نداره. *راستش دوران وحشتناکیه. اخبار روز ملی و جهانی یک طرف... خانواده و اقوام یک طرف.قدیم همه جوون بودن، همش عروسی د...

    ادامه مطلب
  • بی جا

  • نیلوبلاگ

    فکر کنم حدود ده کیلو (!) از لباس های قدیمی رو از کمد درآوردم و دادم به مستخدم مون! تعداد کمی شون رنگش رفته و کهنه شده بود. البته همه ی همش مال من نبودها! نیمیش مال خواهرم بود که بعد از ازدواج از خونه ما نبردشون و گفت نمی خوام. مابقی به قدری خوب و سالم مونده بود که آدم اگه بخواد، می تونه یه مارک الکی بهش وصل بکنه و بفروشه! در این حد .از تی شرت های طرح کارتونی دوران هشت تا دوازده سیزده سالگیم گرفته، تا پیراهن مهمونی صورتی خوش آب و رنگ چین دار. خیلی پیراهن قشنگی بود ولی یک جورهایی صورتی زده شده م. ...

    ادامه مطلب
  • قفل می شوم

  • نیلوبلاگ

    مکانیزم دفاعی روان من اینه: درک نکردن و فاصله گذاری. در حالت عادی، گاهی بیش از حد همه چیز رو درک و احساس می کنم تا جایی که برای خودم آزار دهنده می شه. تنها کسی که درکی تقریبا مشابه من داره (نود در صد) مادرم هست. در موقعیت های مختلف، دیدن یک صحنه یا موزیک یا شنیدن یک گفتار خاص و... خلاصه هرچیزی که نکته ی احساسی خیلی خیلی ریزی داره هم زمان من و مادرم به هم نگاه می کنیم و لبخندی می زنیم که یعنی "تو هم فهمیدی". اگر این اتفاق هم زمان نیفته ، معمولا من ابتدا اون حس و حالت رو درک می کنم و کافیه بهش اشا...

    ادامه مطلب
  • مهمان داری

  • نیلوبلاگ

    مهمان داری. دوست دارم این کارو ولی سخته. اولین مهمونی بود که رسما همه ی غذاها رو خودم درست کردم. پیش از اون فقط دسر و چیزهای کنار غذا با من بود. یا حداکثر یک غذا. ولی همیشه باید مادر جان یه غذای دیگه ای هم درست می کرد و خلاصه کل امور در دست خودش بود و من نقش کمک کننده رو داشتم. به مرور هم مادرجان نسبت به آشپزی بی علاقه و بی حوصله شد (البته هرگز علاقه ی چندانی نداشت) و البته اعتمادش به دستپخت بنده بیش تر. گفته بودند لطفا فقط یک غذا درست کنید که توی زحمت نیفتید. راستش اگر نمی گفتند هم من یک جور غذ...

    ادامه مطلب
  • پدرکشتگی با هالووین

  • نیلوبلاگ

    به عنوان کسی که از کودکی با هالووین آشنا بوده، علت لج مردم با این رسم رو نمی فهمم. اجرای یه رسم شاد که همه رو می خندونه و تازه باعث خلاقیت می شه، چه اشکالی داره؟ حالا خارجی باشه. این که یه عده جوون دورهم جمع بشند، خودشون رو گریم کنند و با خلاقیت برای خودشون لباسای جالب درست بکنند، یا این که حاصل کار دست یه هنرمند دیگه رو استفاده بکنند و یه نونی به هنرمندا برسونند (خیاط ها و کسانی که ابزار و لوازم بالماسکه می سازند) و در نهایت یه شب برقصند و عکس بگیرند خیلی ضرر داره؟ این بده، لابد دورهم جمع بشند ...

    ادامه مطلب
  • من ناامیدم اما تو نباش!

  • نیلوبلاگ

    خب، در کم تر از یک ماه و فقط دو جلسه دیدار، رابطه ی در حال شکل گیری را تمام کردم. خوشحالم از این که دیگر توانش را دارم که به محض تشخیص اشتباه بودن رابطه، آن را تمام کنم. اما خب، چه می شود کرد؟ نمی توانم جلوی حال گرفته شده ام را بگیرم. از توصیه ی ناامید بودن از آدم های جدید بیزارم. منظورم این است که بیایم و این جا بنویسم که ایها الناس دیگر هیچ کس به اندازه کافی خوب نیست و از این به بعد آشنایی های جدید را با ناامیدی آغاز کنید! از این وضع متنفرم. بدترین توصیه همین است. بله، من در لحظه ی حال ناامیدم...

    ادامه مطلب
  • داغان جسمی

  • نیلوبلاگ

    یعنی به اندازه ی یک آدم سن و سال دار مشکلات جسمانی دارم. همه اش هم تقصیر این دنیای مجازی ست! با این که ظاهرا زندگی سالمی دارم، کافئین نمی خورم، لیکور و الکل نمی خورم، سیگار نمی کشم و ورزش می کنم... به خاطر تایپ کردن زیاد و نیز در دست گرفتن مداوم موبایل بزرگ (دوستان اسم گلکسی نوت رو گذاشته ند ماهی تابه!) بند بند انگشتانم درد می کند. از زیاد نشستن پشت کامپیوتر چشمانم ضعیف شده و گاهی خشکی چشمم عود می کند. از خواندن مطالب اعصاب خرد کن دیگران سرگیجه و سردرد چشمی می گیرم. ناچارم یک نقاب یا عینک ژل-یخ ...

    ادامه مطلب
  • دستمال فینی

  • نیلوبلاگ

    یک هم کلاسی داشتیم توی دانشکده. دخترکی ساده و کم حرف و مودب. جوان و زیبا مثل همه ی همسن و سالانش. منزوی تر از آن بود که دوست صمیمی داشته باشد یا حداقل من تا آخر نفهمیدم دوست صمیمی اش کیست چون آن قدر ساکت بود که حضورش تقریبا فراموش می شد. خرداد هشتاد و هشت در سلف سرویس "خواهران" مشغول ناهار خوردن و گوش دادن به دوستانم بودم که با حرارت درباره ی میرحسین موسری صحبت می کردند در حالی که به جز دستبند سبز، هدبند سبز و حتی بندکفش سبز به پایشان بسته بودند. بحث به گشت ارشاد رسید. ناگهان آن دخترک ساکت دهان ...

    ادامه مطلب
  • می شود آیا؟

  • نیلوبلاگ

    دوستم می گوید " فقط دلم می خواهد تو را خوشحال ببینم. یعنی می شود دوباره مثل قدیم شاد و خوشحال بشوی؟"xa0 این از من این را بپذیرید. هرچیز به جای خود. شادی شغلی، شادی تحصیلی یا شادی موفقیت و شادی عاطفی هرگز جای هم دیگر را نمی توانند بگیرند. شما می توانید ده سال از عشق خوشحال باشید اما از بی کاری و بی پولی رنج ببرید. می توانید ده سال از ثروتمندی خود خوشحال باشید اما از بیماری و نداشتن سلامتی رنج ببرید. ...

    ادامه مطلب
  • خوک های مزدور!

  • نیلوبلاگ

    آمدم وارد یک اداره ای بشوم، با پدرم. پدر از در آقایان وارد شد. من از در خانم ها. می دانستم که باید موبایلمان را خاموش کنیم. تا از در "خواهران" رفتم تو، یک آبجی خانم چادری سیاه پوش با لبخندی پیروزمندانه بهم گفت نمی تواند مرا راه بدهد چون جوراب پایم نیست و باید بیرون ساختمان بایستم.جوراب؟! مگر اول انقلاب است؟!گفتم "لابد به وجودم نیاز بوده که آمده ام این جا. نمی روم بیرون." نگاهی به دستم کرد و گفت "ل...

    ادامه مطلب
  • معجون پس و پیش

  • نیلوبلاگ

    سریال "How I met your mother" یا آشنایی با مادر را دیده اید؟ یک سریال آمریکایی ست، کمدی!xa0 خیلی از آدم های معمولی دنیا ممکن است ازین داستان ها پیش از ازدواج شان داشته باشند. یعنی هی یکی را می بینند.هی می گویند چه جذاب، چه زیبا! چه ماهر در فلان هنر و چه موفق در فلان شاخه ی کاری! بعد زیر یک هفته می بینند که نع، این خودش نیست. می گذارندش کنار. می روند سراغ بعدی. نه که دختر/پسر باز باشند ها. عوضی ها ای...

    ادامه مطلب
  • دوره همی دوستانه مان

  • نیلوبلاگ

    جمع می شویم با دوستان سینما و تئاتری، هم دانشکده ای های قدیم. یک ریز خوراکی می خوریم و حرف می زنیم. همه از دم شیرینی شکلات آورده اند به خانه ی جدید دوستم. من سرم با دمم بازی می کند و دست خالی آمده ام. افتاده ام روی دور گشنگی و یک شیرینی ناپلئونی، دو شیرینی کوچک چسبناک شبیه به باقلوا، یک تکه شکلات از جعبه ای قشنگ (البته شکلات سفید کره ای از آب در می آید که دوست ندارم) می خورم و بازهم گشنه ام. موز ک...

    ادامه مطلب
  • پیش به سوی.... پس رفت!

  • نیلوبلاگ

    آمریکا. همه اش هشت سال یک آدم حسابی صلح طلب با زن و بچه ی باسواد آمد در کاخ سفید.یکی که شعورش می رسید "مرگ بر مرگ بر" و "جنگ جنگ" نگوید.بنده خدا هشت سال زور زد صلح به پا بکند و هشت سال مردم آن کشور وقت داشتند که هر روز با دیدن چهره ی مرد سیاهپوست جدی اما مثبت مملکت در مقام ریاست جمهور، نژادپرستی را بگذارند کنار، تبعیض را بگذارند کنار. زد زیر دلشان. الا و بلا ما احمقی مثل ترامپ را می خواهیم! رای می...

    ادامه مطلب
  • پخش خانگی یا دهن کجی به تلویزیون

  • نیلوبلاگ

    تازه شروع کردیم به تماشای سریال "عاشقانه". "شهرزاد" رو هم که با ده قسمت اختلاف از مردم در حال تماشا هستیم. مجموعه "شوخی کردم" مهران مدیری رو هم که قبلا دیده بودم و به خاطر طنز انتقادیش بسیار دوست داشتم. صدا و سیما با بدقولی های فراوانی که در پرداخت هزینه و ارائه مجوز به سازندگان آثار داشته، و از اون مهم تر با فیلترها و ممیزی های حقیقتا احمقانه شون، بهای سنگینی داره پرداخت می کنه و خودش هم نمی دونه...

    ادامه مطلب
  • کمی نرم تر...

  • نیلوبلاگ

    صبح در تختخواب فکر می کنم با خودم. که روا نیست قلب هیچ آدمی بشکند. روا نبود این همه دل شکستگی. نه که بنشینم و فکر کنم به شکستن ها، نه که با انگشت غصه ها را برشمارم رو به کائنات،نه. خداراشکر. قسمت بود رها باشم از انسان های غلط. که به بزرگی بال های خودم پی ببرم و بیاموزم این بال ها، در هیچ قفسی نمی گنجند. شکر و بازهم شکر. بعد به این فکر می کنم که تا به حال چند دل در دنیا شکسته است؟ از تصورش دلم به د...

    ادامه مطلب
  • هورمون ته کشیده

  • نیلوبلاگ

    من فکر می کنم "امید" و "آرزو" هم هورمون خاص خودش رو داره! مثلا این جوریه که توی یه دوره ای کلی از این هورمون در بدن ترشح می شه و تا با ذوق و شوق و امید و انگیزه می ری تا اون سر شهر تا مثلا برای یه آگهی نریشن بگی، پولتم نمی دن و برمی گردی ولی چون هنوز هورمون امید و انگیزه در بدنته، بازهم برای کارهای مشابه می ری و میای و خم به ابرو نمیاری. ولی یک موقع ترشح این هورمون متوقف می شه! و اون وقته که برای ...

    ادامه مطلب
  • عروسی

  • نیلوبلاگ

    عروسی دعوت شده ام بعد از دو سال. از آن زنانه-مردانه ها که به درد نمی خورد و فقط خرج اضافی ست. چند سال پیش رفتم جشن نامزدی همین زوج (جالب است، هنوز آدم هایی هستند که به پای هم می مانند) و یادم هست که از لحظه ی "بفرمایید شام" گفتن شان تا رسیدن به سر میز، تمام دیس ها را سابیده بودند. با دهان باز به این منظره خیره شده بودم و به یاد حمله ی قوم مغول "شنیدن کی بود مانند دیدن؟" را با خود زمزمه می کردم. یا...

    ادامه مطلب
  • عینک هنرمند، عینک جامعه شناس

  • نیلوبلاگ

    نگاه کردن به مسایل زندگی با یک عینک جامعه شناسی بسیار جالب است. آدم را از سطح به عمق می برد انگار.از این کار لذت می برم حتی اگر با آن عینک چیزهای ناخوشایند و غم انگیزی ببینم. از فهمیدن و درک کردن لذت می برم اما می دانید؟ هنرمند بودن من قضیه را سخت می کند! البته باعث نرمش من می شود. باعث می شود تا درباره ی خیلی از چیزها حکم قطعی صادر نکنم.xa0 مثلا من به آشپزی علاقه دارم. دوست دارم وقتی برایم مهمان می...

    ادامه مطلب